رقص سنگین 

در سبکای معراج آتش 

آسمانی ترین رنگ خدا را 

به آسمان می بخشد 

         *******

شعله هایش را فرو میخورد 

سیگار 

و من درد هایم را میبلعم 

اینجا حیوانی گرسته 

خون کودکانش را بر لب میلیسد 

له میکنم ته سیگارم را 

تا ققنوسی دیگر بروید بر لبانم

و حیوانی گرسنه

خون هر قنوسی را بر لب میلیسد

        *********

من فلسفه ام را با دود سیگار میبافم 

در فضایی 

که وسعت دید چیزی بیشتر  از فاصله چشمهایم نیست 

هر پزشکی میداند 

که سیگار سرطان فلسفه می آورد 

وسرطان تکثیر ناگزیر سلولهای یاغی است 

میشکنند 

و خرد میشوند 

تک تک سلولهایم 

سرتا پا طغیان شده ام 

صف میکشند  عقده هایم 

با شنلهای دود گرفته ی کهن 

بی هیچ سر نیزه ای یا سلاحی

در آغوشم میکشد 

کودتای مخملگونه ی ابری 

       ******

کاووس وار در قصه ها

در بند دیو سپیدم !

چشمانم میسوزد و سرم ونگ میزند 

رستم که که هیچ 

افراسیابی نیست آیا 

تا جگر گاه دیو سپید را .............

افسانه راببین و دل خوش که بافته 

مردی آهنین دل باید با جرعه ای شوکران 

میخواهم فلسفه بنوشم