غصه هایم را بغل کرده ام 
کودکی را می مانم 
که عروسک های بی دست و پایش را 
به خانه ی بخت می فرستد 

کل می زنم 
در دلم 
چون قبیله ام 
که عروسانش را در سپیدای حریر 
به خا کـــــــــــــــــــــــ میسپارد 
نم اشکی مینشانم 
بر پیکر آرزوهایم 
در سپیدای حریر 
بر بلندای باد 

من غصه بارم 
از غصه می گریم 
از غصه می خندم 
از غصه زندگی میکنم 
وحتی بارها از غصه مرده ام 

و هربار 
روئیده ام 
.درستبرای بازوان پهلوانی که 
گرده اش خاک خورده است 

در حسرت خیس دختری که 
از انتظاری شرمناک 
غمگین است 

درصدای خشمگین دندانهای مردی که 
از ترس عاشقی 
به باکره ای خندان تن در داده است 

روئیده ام ...
در هراس چشم گوسفندی که 
در قربانگاه 
پیشانیش را حنا بسته اند 

من در هر فصل 
در هرروز 
ودر هر ثانیه 
روئیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده ام 
و
هر شب در کابوسهایم 
دستی را دیده ام که 
داس می چیند 
در گذرگاه باران