تک درختای دل کو چه صفایی می کنن 

بادلای آبیشون کوه ُ هوایی می کنن 

وقتی که پرندها تو دست سرما می میرن

اونام از پا در میان نوحه سرایی می کنن 

دلخوشیشون اینه که یه روزی بارون بزنه 

چشاشون به آسمونِ؛ چه دعایی می کنن؟

                    *****

چمنای لب جو چه می دونن چشمه چیه 

اونانُ پنجره ها که خود نمایی می کنن 

چمنای لب جو, لجن خورای دل سیا 

واسه چار چیکه لجن چه هوی وهایی می کنن

صب تا شب صف می کشن واسه خوشیِ آدما 

عمرشونُ تلفِ عجب چیزایی می کنن 

 آدمای سر پتی و آدمای پا پتی 

شب و روز با همدیگه چه بازیایی می کنن                              

خاکام از آدمای پاپتی دوری می کنن 

آخه وقتی را میرن خاکا رو پایی می کنن 

بعضیا کفش ندارن پاشون کنن؛دق می خورن

بعضیام پا ندارن باهاش گدایی می کنن

 قطبای آهنرباست عشقاشون اینروزا دیگه 

وقتی به هم می رسن فکر جدایی می کنن 

دل آدما دیگه لونۀ گرگ و سگ شده 

سگام اینروزا که دیگه بی وفایی می کنن 

وقتی آدما میان سگا رو آغوش می کشن 

آغلا کعبه می شن ، خرا خدایی می کنن *

                  ****

تک درختا دلشون اما بجز آب ندیده 

خوش به حال تک درختا؛ چه صفایی می کنن 

 

*نعوذ بالله - به حکم مثل بود

هادی پیرایی 

تبریز، بهار 82