قصه ی غریبی است
در این شهر تنها روسپیانند

که اسمان را می نگرند
وخدای همچنان بهشت را با حوریانش به تماشا نشسته است
به جهنم که که ابلیس سجده نکرد
اهای با توام بهشتم را بده
با تمام حوریانش

حوا برای تو............................